سلام اسم من 路 永平 است ، اما دوستانم با من تماس می گیرند جف.

علی شان (منبع: گتی ایماژ)

من هرگز نفهمیده ام چگونه Ancestry.com به یک تجارت قانونی تبدیل شد. چگونه بسیاری از مردم جهان می توانند از آنچه که قبلاً اتفاق افتاده است مراقبت کنند؟ در حال بزرگ شدن ، هربار که والدینم سعی می کردند در مورد کودکی خود یا چگونگی ملاقاتشان به من بگویند ، چشمم را می چرخانم و مثل من که در مورد اخلاق تجارت سخنرانی می کردم رفتار می کردم.

من درباره زندگی والدینم قبل از اینکه من را داشته باشم ، و حتی در مورد تاریخ خانواده ام نیز کمتر می دانم. با بزرگتر شدن ، من قدردانی و کنجکاوی بسیار عمیق تری نسبت به گذشته ایجاد کرده ام - به خصوص در مورد شنیدن درباره زندگی مانند قبل از اینترنت و فیلترهای اسنپ چت.

من به تازگی به خانه رفته ام تا به دیدن مادرم بروم و در سوراخ خرگوش تصاویر خانوادگی قدیمی افتادم - که بسیاری از آنها قبلاً هرگز ندیده ام. اگر این کاری نیست که اخیراً انجام داده باشید ، من از شما می خواهم که یک شب را با مادرتان ، برخی از کاکائو داغ ، با آلبوم مورد علاقه اش در پس زمینه بازی کنید. او نه تنها از آن قدردانی می کند ، بلکه شما به هم می آمیزید که چرا امروز راهی هستید که هستید.

نام خانوادگی لو

به زبان چینی ، اولین شخصیت شما نام خانوادگی شماست. بنابراین وقتی مردم چینی نام خود را به انگلیسی ترجمه می کنند ، از شخصیت اول نام چینی خود به عنوان نام خانوادگی خود استفاده می کنیم. واقعیت جالب: وقتی مادرم نام انگلیسی به من داد ، او نمی دانست که "جف" برای "جفری" کوتاه است ، بنابراین نام قانونی من فقط جف است.

نام خانوادگی لو (路) را می توان در پایان سلسله یوان به سال 1350 بازگرداند. در خانواده من ، دو شخصیت اول نامهای ما یکسان هستند و ما آخرین شخصیت را بر اساس یک شعر خانوادگی تعیین می کنیم. این شعر شامل 16 جمله است ، هر جمله حاوی 4 شخصیت است ، به معنی شخصیت های کافی برای 64 نام. من از پدرم خواسته ام كه ​​شعر را برای من به صورت خط ترجمه كند و این همان چیزی است كه وی تاكنون ترجمه كرده است:

顯 کسب موفقیت و شهرت
萬世 榮昌. نسل هایی از افتخار و سعادت را دنبال می کند
永 承祖德. حفظ نیاکان نیاکان
克 紹宗光. سنت خانواده ارثی

ترجمه تحت اللفظی نام من:

路 (Lù) - جاده

永 (یانگ) - برای همیشه

平 (Píng) - صلح آمیز

جاده برای همیشه مسالمت آمیز. فکر می کنید بزرگ کردن کودکی با اسمی مانند این ، پیاده روی در پارک است (این طور نبود). ممنون مامان

یاقوت

اولین چیز اول - شما احتمالاً تعجب می کنید که ارتفاع من را از کجا می گیرم و به میزان بیشتری ، نگاه من از آن است. بگذارید در مورد مادر بزرگم ، روبی به شما بگویم. مادرم هیچ وقت زیاد در مورد روبی صحبت نکرد زیرا او وقتی مادرم خیلی جوان بود پدربزرگم را ترک کرد. او در دهه 60 از تایپه به منهتن حرکت کرد تا به گفته مادرم یکی از اولین مدل های آسیایی در ایالات متحده شود (من این را امتحان کردم ، اما نتوانسته ام تایید کنم).

یاقوت متخصص در مدل سازی کتهای راسین (ببخشید PETA) ، و بیشتر افرادی که در آن زمان می توانستند پالتوی راسین را بپذیرند ثروتمند و مشهور بودند. من به یاد دارم که او را به عنوان یک 14 ساله از تختخواب منهتن دیدن کردم و دیدم دیواری از عکسهای قاب دار او با دنیرو ، فورد و نیومن.

آن را یاقوت کنید

در حال پرواز روی هواپیمای جت

در تایوان ، مادرم به عنوان خواننده نامی برای خودش رقم زد. او در مسابقات خوانندگی و نسخه تایوان از American Idol شرکت کرد. من هنوز خاطرات خوبی از آواز خواندن او با چینی های گاه به گاه جان دنور در حالی که با Legos بازی می کردم ، خواندم.

سرانجام او در اوایل دهه 20 با جوانی خوش تیپ (پدر من) معرفی شد. آنها برای مدتی قدمت گذاشتند ، ازدواج کردند و قبل از دانستن آن ، مادرم در 24 سالگی با من باردار بود.

در حال رشد در تایوان - می دانید که با کشوری 20 میلیون نفری ، هنوز هم برای استقلال از چین و به رسمیت شناختن سازمان ملل می جنگید - بهترین گزینه برای فرزند شما این است که به نوعی آن را به سرزمین فرصت تبدیل کنید.

بنابراین مادرم غرور خود را بلعید و برای کمک به مادر بزرگم تماس گرفت. روبی او را در تماس با برخی از دوستان قرار داد که منجر به فرصتی در کار فیلی در مهمان نوازی شد. ایده آل نبود ، اما سلام ، شروع بود. پدر من از طرف دیگر به همان سختی که گذشت تصمیم به ماندن در تایوان گرفت تا کارشناسی ارشد خود را تمام کند. متأسفانه او به پایان رسید تا از برنامه خارج شود و به عنوان مهماندار پرواز برای حمایت از سه خواهر کوچکتر خود به کار خود ادامه دهد.

روبی و والدین من در فیلی… یا نیویورک

موضوع مشترک در اینجا فداکاری است. والدین من هر دو از کنار هم بودن ، شغلشان ، رویاهایشان - برای خانواده شان ... و برای من دست کشیدند. طولی نکشید که می خواهم اعتراف کنم شکرگزار باشم و به اهمیت تقوی جسمی پی بردم. اما این یک داستان غم انگیز نیست ، بلکه بهتر می شود. بیایید در مورد شخصیت اصلی این داستان صحبت کنیم: شیطان کوچک شگفت انگیز که آنها مطرح کردند.

در حال رشد

از آنجا که مادرم در ایالت ها بود و پدرم دور دنیا را حلقه می زد ، من زمان زیادی را با سایر پدربزرگ و مادربزرگم گذراندم. آنها یک خانه بزرگ در کوه های تایپه داشتند ، بنابراین من حدس می زنم می توانید بگویید که من در کوه های تایپه بزرگ شده ام (که به نظر خیلی عالی است).

من با پسر عموهایم دیانا و تونی بزرگ شدم. آنها دزد دریایی هستند ، که غیر معمول بود ، به خصوص در تایوان. من و دایانا در پیش دبستانی در یک کلاس قرار داشتیم و از آنجا که او بیشتر وقتها انگلیسی صحبت می کرد ، تصمیم گرفتم که فقط با او انگلیسی صحبت کنم. این باعث می شد که ما با معلمان غیرمجاز نباشیم و اغلب با بچه های دیگر دعوا می کنیم. من هرگز احساس نمی کردم که در آنجا جا بگیرم.

وقتی من 5 ساله شدم ، مادرم راهی خود را به ساحل غربی پیدا کرده بود تا یک نماینده املاک شود. وی سرانجام برای من آماده شد تا به او بپیوندم و زندگی جدید ما را در کالیفرنیای آفتابی آغاز کنیم.

(سمت چپ) دایانا ، تونی و من با مادر و عمه هایم. (درست) عمه ایتی و دیانا و من

به یاد داشته باشید وقتی گفتم آسان نیستم؟ برخی از کارهایی که من به عنوان یک کودک انجام دادم آورده شده است:

  • کلیدهای نوزادم را توی توالت پایین انداخت
  • پروتزهای پدربزرگم را زیر توالت فرو کرد
  • از طبقه 2 به 1
  • کیک تولد پسر عموی من را از پله ها انداخت
  • پسر عموی من را به فیلم ها برد و وانمود كرد كه در حالی كه مخفیانه دنبالش می رود او را خنجر می زند و به دنبال من می گشت
  • برادرم را که با استفاده از کالسکه کودک خود را به عنوان bobsled درآورد ، پایین تپه شیب دار پایین آورد
چهره عکس استاندارد (چپ / وسط) ، عواقب حادثه ای در سمت چپ (راست)

بعد از اینکه به عنوان 5 ساله به کالیفرنیا رفتم ، در تنظیم مشکل داشتم. من فقط با مادرم به زبان ماندارین صحبت می کردم و با اینکه می دانستم چگونه انگلیسی صحبت کنم ، یادگیری چگونگی خواندن و نوشتن من بیشتر طول کشید. این مرا برای چند سال به کلاس های ESL مجبور کرد ، که باعث می شود دوستی برایم حتی سخت تر شود.

سامرها همیشه با پدرم در تایوان می گذراندند. من عادت داشتم که مجبور شوم برگردم زیرا تنها کاری که می خواستم این بود که بتوانم در هنگام استراحت تابستان با دوستانم قرار بمانم. در آن زمان من فقط می خواستم مثل بچه های دیگر باشم - به اردوی تابستانی بروم ، لیگ کمی بازی کنم ، یکشنبه ها فوتبال تماشا کنم. چرا مجبور شدم هر روز یکشنبه را برای رفتن به مدرسه ، کلیسا و مطالعه کتاب مقدس چینی سپری کنم؟

با نگاه به گذشته ، من سپاسگزارم که مادرم مرا متفاوت از بچه های دیگر بزرگ کرد. من حتی بیس بال را دوست ندارم و توانایی برقراری ارتباط با دوستان و خانواده را ندارم ، اما مهمتر از همه ، امکان سفارش دادن غذای چینی به زبان مادری من بسیار جمع است.

چرا من راهی هستم که هستم

یک توصیه ارزشمند که من به همه پدرها در آنجا خواهم گفت: با بچه خود بازی کنید. از آنجا که من فقط پدرم را هر چند ماه یک بار می دیدم ، دیگر هرگز نیازی به ابتدایی ترین فعالیت های پدر پسر - مانند بازی گرفتن نداشتیم. من برای نجات جان خودم نمی توانم یک بیس بال خدای پرتاب کنم. به دلایلی نمی توانم نقطه آزادی مناسب را دریابم بنابراین توپ یا مستقیم به زمین می رود ، یا 20 فوت بالای هدف من قایقرانی می کند.

توپ زندگی است

خوب است ، زیرا من را به سمت عشق به زندگی من سوق داد: بسکتبال. من تمام روز ، هر روز از کلاس 3 بازی کردم. من آنقدر بازی دوست داشتم که وعده های غذایی خود را شال می کردم تا بیشترین زمان بازی را قبل از غروب آفتاب به حداکثر برسانم. مادرم آنقدر اذیت شد که تصمیم گرفت مرا راهنمایی کند تا من را از خفگی غذاهایم اجتناب کند. او به من گفت که شیوه ابتلا به آپاندیسیت در طی یک ساعت خوردن است. او همچنین فراموش كرد كه به من بگوید این دروغ است و تا 26 سالگی وقتی متوجه شدم كه از دوست پزشكم فهمیدم این كاملاً نادرست است ، قرمز روشن شدم.

در رده های سنی بالاتر ، من در همه نوت بوک های من استوایی ، یین یانگ و هشت توپ را جلب کردم. من واقعاً در حال برگشت به غلتک بودم ... من 2-3 روز در هفته به همراه دوستانم به پیمایش غلتکی می رفتم (قسم می خورم). همچنین متاسفانه در اوایل دهه 2000 مرحله فاز موهای سفید ، گردنبندهای زشت و شلوار جین پر پشت را پشت سر گذاشتم. من فکر می کنم آن دوران کیک را برای بدترین لباس همه زمان ها می گیرد.

هیچ کلمه ای وجود ندارد ...

ممکن است برخی از افراد این مسئله را شگفت آور بدانند ، اما من غیرقابل تحمل خجالتی بزرگ شده ام. اگر در مک دونالد بودیم ، از درخواست بیشتر سس گوجه فرنگی امتناع ورزیدم زیرا این بدان معنی بود که من مجبور شدم با یک غریبه صحبت کنم. اگر یک دختر ناز در کلاس من بود ، من با جلوگیری از تماس چشمی و تصدیق حضورش مطمئن می شدم که او می دانست که من او را دوست دارم. چگونه جهنم شدم در حرفه ای که کار من این است که تمام روز با مردم صحبت کنم؟

اولین کار من در خارج از دانشگاه کار در یک مرکز تماس استخدام بود (تا به حال Workaholics را تماشا کنید؟). بله من یک هدفون پوشیدم ، بله من یک لباس ارزان قیمت را پوشیدم ، و بله من یک گردنبند دونالد ترامپ از راس داشتم. من مجبور شدم روزانه با 100 نفر تماس بگیرم ، حداقل 20 مکالمه کامل را ثبت کنم و یادداشت کنم که چرا مردم گفتند "نه". این بهترین و بدترین شغلی بود که تا به حال داشته ام. این کار شکرآمیز بود ، کار سختی بود ، اما من به طرز عجیبی لذت می بردم که مجبور شدم کاری را انجام دهم که بیشتر زندگی خود را ترسیده ام. من در مورد نحوه نزدیک شدن به مکالمات با مردم ، پیشرفت هایی را مشاهده کردم که در هنگام صحبت با اعتماد به نفس و انرژی بیشتر ، چگونه آنها واکنش نشان می دهند. طی یک سال ، من رئیس باشگاه را ساختم و فهمیدم که واقعاً از استخدام لذت می بردم و در واقع بسیار خوب بودم.

شاید به خاطر این باشد که من هیچ وقت احساس نکرده ام که در هر مکانی جا باشم ، که همیشه سعی کرده ام با افرادی که با آنها تعامل برقرار می کنم سازگار باشم. بزرگ شدن در تایوان ، انتقال به یک منطقه مدرسه عمدتا سیاه و اسپانیایی ، و سپس انتقال به منطقه یقه سفید قلع و قمع در دبیرستان چالش برانگیز بود ، اما دیدگاه من را نشان داد. آنها همه چنین محیط های متفاوتی بودند که هر حرکت مرا مجبور می کرد مجدداً تنظیم مجدد کنم و یاد بگیرم که چگونه همه دوستان را دوست دارم. در ابتدا آزار دهنده بود ، اما اکنون می فهمم که چقدر عاشق یادگیری در مورد فرهنگ های دیگر هستم. شاید این عطش سفر توسط پدرم به من منتقل شود - دیدن عکس هایی از او در کاوش در جهان باعث شد که من بخواهم همین کار را انجام دهم.

با نگاهی به 10 سال گذشته ، من به اندازه کافی خوش شانس بوده ام که از کرواسی (هوار ، اسپلیت) ، صربستان ، آلبانی ، مونته نگرو ، فرانسه (پاریس ، نیس ، سن تروپز) ، اسپانیا (بارسلونا ، ایبیزا) ، هلند (آمستردام) دیدن کردم. ، بلیز ، تایلند (بانکوک ، کرابی) ، چین (شانگهای ، پکن ، سین کیانگ) ، هنگ کنگ ، ژاپن (توکیو ، اوزاکا ، کیوتو) ، بالی ، سنگاپور و البته تایوان. اگر من را خوب می شناسید ، می دانید که فقط بخش کوچکی از مکانهایی که می خواهم ببینم. برخی از نکات برجسته در اینجا وجود دارد:

هوار (چپ و وسط) و کرابی (راست)سنگاپور (چپ) و سنت تروپز (راست)تقسیم (سمت چپ) ، بلیز (وسط) ، بارسلونا (راست)تایپه (چپ) و اوزاکا (راست)سین کیانگ (چپ) و سنگاپور (راست)

بنابراین اکنون می دانید که چرا من هنوز بعضی از کلمات را نادرست تلفظ می کنم. چرا من دوست دارم آدم های شوخی و گول بزنم. چرا قبل از خوردن توفو بد بو ، بیضه های گاو یا قلب مرغ / پاها فکر نمی کنم دو بار فکر کنم. و چرا من احتمالاً از برایان می خواهم که به بچه های آینده ام یاد دهد که چگونه بیس بال لعنتی را پرتاب کنند.