من کلاس اول پرواز کردم و کاملاً ناراحت کننده بود

عکس توسط freestocks.org در Unsplash

"آیا شما یک کیسه لویی ویتون دارید؟"

آیا آنها را در والمارت می فروشند؟ چون اینجاست که این ژاکت را دریافت کردم. " خوب ، شما آن را صدا کردید من این را نگفتم این چیزی بود که کمی به آن نزدیکتر بود:

"فاک ، نه"

"اوه خدارو شکر. اگر مجبور باشم به یک کیف دیگر لوئیز ویتون نگاه کنم ، فکر می کنم ممکن است فریاد بزنم. "

کرسی صندلی من به حق با خشم من از آسپن بود. "خوب ، در نزدیکی آسپن. خوب ، Grand Junction ، کلرادو ساده ترین فرودگاه برای ورود و خارج شدن از آن است. "

من در شهرستان امرسست ، یکی از فقیرترین ویرجینیا بزرگ شدم. و حتی اگر من در نمک دریاچه ، شهر عزیمت فعلی من و همسایه ام زندگی کرده ام ، اکنون 16 سال است که تنها می توانید از پشت پرده خود دریافت کنید. به عنوان مثال ، من قبلاً هرگز کلاس اول را پرواز نکرده بودم. همسن صندلی من کاملاً به آن عادت کرده بود.

"آیا نمک دریاچه خانه شما عزیز است؟" بعداً پرسید. من علیرغم خودم از استفاده او از کلمه "عزیز" جذاب شدم و احتمالاً به لطف بوربون رایگان در کلاس اول ، به همین دلیل او را تحریک کردم. "این است. من در ویرجینیا بزرگ شده ام. "

"چه بخشی؟"

"مرکزی. لینچبورگ؟ "

"اوه ، من وینچستر را می شناسم. من سالها در دی سی زندگی کردم. "

اگرچه لینچبورگ و وینچستر با همان صدای "nch" در وسط مشترک هستند ، اما آنها نمی توانند دوقلوهای برادرانه تر باشند. من تصمیم گرفتم که او را اصلاح نکنم - دقیقاً همانطور که تصمیم گرفتم با اصرار او استدلال نکنم ، وقتی او برای اولین بار رسید ، که من صندلی او را دزدیده ام. مثل اینکه نمی دانم تکالیف صندلی را در کلاس اول بخوانم. اجاره PUH.

"آیا راهروی را ترجیح می دهید؟ اگر این کار را انجام دهید ، باید سوئیچ کنیم - من پنجره داشتم. "

من واقعاً پنجره را به صورت هدف انتخاب کرده بودم و هنگام شبانه روزی ، علامت دو و سه تایی را علامت زده بود. من عصبی بودم - پرواز همیشه به طور کلی باعث عصبی شدن من می شود ، گرچه من عاشق سفر هستم. سفر همیشه ارزش تپش قلب را دارد ، اما تردیدها باعث می شود اطلاعات دقیق در مورد شبانه روزی - مانند تطبیق شماره صندلی روی سطل های سربار با شماره صندلی موجود در بلیط من - بسیار دقیق باشد.

وی گفت: "من واقعاً پنجره را ترجیح می دهم - اما خوشحال هستم که در هر کرسی که صندلی اختصاص داده شده است نشسته ام. متاسفم اگر اشتباه کردم ، "گفتم ، سعی کردم او را در وسط ملاقات کنم.

"نه ، نه ، نیازی به حرکت شما نیست ، احمقانه نباشید." من لبخند زدم ، حتی وقتی برایم پیش آمد که چیز احمقانه پیشنهاد دادن به صندلی است که چند روز پیش با دقت انتخاب کرده بودم ، داشتم و دقایقی قبل دقیقاً پیدا کردم. از خودم پرسیدم که آیا او مشروبش را نوشیده است یا نه.

من در یک سفر تجاری ، نمک دریاچه به کالامازو بودم. (در حال حاضر یک خط از آهنگ جانی کش وجود دارد اگر من تا به حال یکی از آنها را شنیده ام.) این برای یک هفته آموزش بود که من 3 ماه در زمان گرفتن عقب افتادم و مجبور شدم با رئیس من مذاکره کنم تا تصویب شود. این شرکت در حال پرداخت بود ، اما تاریخ تأخیر در اواخر ، گزینه های شبانه روزی من را در دو ردیف هیولا 42 دلاری دلتا قرار داده بود که فقط به من فکر می کردند. من روی یکی از تنها گزینه ها - صندلی میانه ، البته - قرار گرفتم و حرکت کردم.

سه روز بعد زمان ورود به سیستم آمد. من برنامه Delta را باز کردم و پیام اول چیزی بود که در امتداد این موارد قرار داشت: "با عوضی یو رفتار کن ، فقط برای کلاس اول 156 دلار است."

156 دلار من با تعادل بخش مساوی با هزینه گزاف و وسوسه در فکر خرید لوکس کاملاً جدید-هرگز-قبل از تجربه- خیره نشدم. از این گذشته ، بلیط خود را قبلاً پرداخت کرده بود و با پول شرکت - هیچ هزینه ای برای من نبود. و من می توانم 156 دلار به روزرسانی شخصی خود را انجام دهم - SKYMILES! - کارت اعتباری به طور مستقیم از طریق برنامه.

156 دلار برای شبانه روزی بدون دردسر. اختصاصی ذخیره سربار. ساق پا بیشتر از شلوارهای یک سانتریفیس و اینچ بیشتر در صندلی نسبت به باسن زیاد من است.

بی فکری بود من برای یک ششم هزینه خرید آخرین سفر مسافرتی خود را خریداری کردم ، برای یک ششم برای اولین بار از سفر چهار ساله من و پیش بینی لذت بخش به جای ترور برای 20 ساعت آینده.

به محض ورود به فرودگاه ، دلهره و دلهره های متداول به قلبم وارد شد. برای آرامش تصاویر بی حد و حصر از ماشین یک میلیون تنی با یک موتور که به نظر می رسد مثل یک چمن زن (حداقل این است که آنها از اقتصاد به نظر می رسد) زمین را ترک کنند. قبل از اینکه دیگران بتوانند چمدان های خود را در مقابل من جمع کنند ، به من خیره شوند ، به من خیره شوند و به من خیره شوند. ، "خوب ، شما به نظر می رسید که هیجان زده باشید!" (داستان واقعی.)

دوست داشتنی بود!!! تا اینکه ، البته ، لیدی دیانا پایین به زمین رسید. و اولین ، سوتهای ضعیف چنل و چرم اسب به همراه او.

پس از اولین مکالمه ناخوشایند ما در مورد لوئیس ویتون ، او بلافاصله با کپی از اسب و سوار باز و خوابیده در سینه خود خوابید. به طور طبیعی ، من به زودی مجبور شدم پوست بزنم. و از آنجا که تعداد زیادی از اتاق های پا در کلاس اول وجود دارد ، اما هنوز هم برای گذر از همسر خود کافی نیست ، مجبور شدم او را بیدار کنم.

"اوه ، البته عزیزم. این همیشه برای افراد در صندلی پنجره اتفاق می افتد. "

من در حالت ثابت سندرم ایمپوستر قدم می زنم. من احساس تقلب 24/7. من یک حرفه ارتباطات موفق ، لیسانس ، یک خانه کوچک در یک حومه طرح دار ، یک متعهد متعهد ، درخشان و از نظر عاطفی و یک سگ کوچک ناز دارم. اما هنگامی که من در محل کار هستم ، این احساس مداوم وحشت نزدیک وجود دارد که فقط تهدید به شکستن سطح می شود ، فریادی از ترس در گلویم گرفتار و منقبض می شود مانند زنگ نزن و نزدیک تر شدن آتش در فکر کسی که می فهمد و شایعات توسط کولر آبی ضرب المثل: او و برادرش سال به سال که بچه بودند ، هدیه های کریسمس را از درخت فرشته دریافت کردند. او عصرهای خود را بعد از مدرسه در بچه نگهدار مشروبات الکلی در یک تریلر تک و گسترده به سر برد تا اینکه در سن 13 سالگی بود و دیگر حاضر به رفتن نشد. ناپدری او در زندان است. او پیراهن Guns 'N' Roses و Crue را به مدرسه می پوشید زیرا آنها نزدیکترین چیز برای لباس های مدرسه بودند که هرکسی در خانواده خود می توانست آن را بپذیرد.

پدرش اسکیزوفرنی داشت.

این نمی تواند برای شرکت خوب باشد.

کلاس اول خوب بود ، اشتباه نکنید. اما من مطمئن نیستم که ارزش اضطراب اضافه شده را داشت. چند دقیقه مکالمه دیگر با منافقین هلن از تروی ، و من ممکن است او را اصلاح زمانی که او گفت "وینچستر" به جای "لینچبورگ". بعد از دومین بوربون و همین صحبتهای کوچک ، ممکن است کم شود که من واقعاً در کلاس اول تعلق ندارم ، پدر و مادرم خانه ای ندارند چه رسد به اسب.

من می توانستم به راحتی این تصور غلط را خراب کرده ام که احتمالاً من نوع شخصی هستم که لیاقت پرداخت لوئیز ویتون را دارد.

در حالی که صندلی و کلاس اول خود را پشت سر می گذاشتم به خوبی ، به پشت سرم نگاه کردم تا شماره صندلی را بررسی کنم.

من بعد از همه در صندلی پنجره او نشسته بودم!