بدن

فرار از شهر قدیمی Varanasi ، هند ، اتوبوس ما در یک الگوی جریان ترافیک متوقف خواهد شد که تنها با ساخت این خیابانها و کوچه های باریک حداقل سه هزار سال پیش ساخته می شود. هوا ، آهک با دود ناشی از آتش سوزی های پخت و پز در کنار جاده ، پوسیدگی مرطوب رودخانه و خرد بشریت ، اندکی طولانی در ریه های من ماند. مناجات ودایی به همراه شیرینی عود از بخور دادن ، از معبد اطراف جدا شده است. من می توانستم احساس سیاه دانه ای را که هر روز صبح در کلنکس نشان می داد در معابر هوایی من جمع می شد.

بعد از یازده بار سفر به هندوستان ، من آخرین عقب نشینی را برای بازدید از مسیر مورد علاقه من ، که عمدتا خارج از حد مورد ضرب و شتم بود ، برنامه ریزی کرده بودم ، برای گروهی از یوگی های بی پروا که به من اعتماد کردند ، برای اطمینان از آنها در سفر به اینجا سفر کردم. در طول سال گذشته ، من هر جزئیات را برنامه ریزی کرده بودم. من "اتوبوس پرنسس" داشتم - اتوبوس هایی با حمام - از دهلی به مناطق دور افتاده تر منتقل می شدند. من هر مقصد و هر انتقال به کمال را به موقع انجام داده بودم و برنامه های خود را با ساعتها و روزها برای جبران "وقت هند" تنظیم می کردم. من سعی کرده ام ناهمواری های مسافرتی را در سرزمینی بسیار متفاوت از جهان که بیشتر این یوگی ها تاکنون آن را می شناختند یا تصور می کردم ، از بین ببرم.

اما ، من از یک جزئیات مهم غافل شده بودم.

هند برای خودش صحبت می کند.

شاید این به همین دلیل است که من در وهله اول عاشق این کشور شدم.

هنگامی که من در اوایل سال 2000 به اینجا سفر کردم ، برای آمدن یوگا آمده ام. ما "حمام سطل" را برای صرفه جویی در مصرف آب گرم گرفتیم ، انتظاری از برق قابل اطمینان نداشتیم و یاد گرفتیم که چگونه کله های کماژهای شالوار خود را به سمت زانو درآوریم ، در حالی که به طور دقیق احتیاط می کنیم تا مانع از خیس شدن کف خود نشویم.

ما در خیابان ها راه می رفتیم و از خلال گاو خام جلوگیری می کردیم و بوی انفجار گلهایی که در سبد های تصادفی فروخته شده بود نزدیک به نزدیکترین معبد که ممکن است فرو رفته بود. انگشتان ما ابریشمی نوازش شده بافته شده بر روی تزیینات باستانی در محله های بافندگان وارناسی ، که در آن هر یک از اعضای خانواده یک الگوی متفاوت از الگوی را می دانستند به طوری که هیچ کس آن را "همه" نمی دانست. زنان موهای چشمی ، که در لباس های براق و تند و تیز ، رنگ های طاووس و گل های سفید تغییر کرده بودند ، با طلای رنگی عمیق تر و غنی تر از نسخه آمریکایی ما ، براق شدند. و در زیر همه ی اینها ، شور و نشاطی از درون ما به وجود می آید - یک هیجان ، یک ارتباط ، یک خلوص.

من ، در سواحل گنگ ، واراناسی ، هند ، عکس توسط © آلتون بورخالتر

هند این کار را با مردم انجام می دهد. این پیش فرض ها را از شما دور می کند و شما را برای تعجب از آنچه واقعاً اتفاق افتاده است رها می کند. در اینجا سطوح فهم وجود دارد که رمزگشایی آن دشوار است ، به عنوان مثال "باب سر". این نشان می دهد بله ، نه ، شاید ، شما دیوانه هستید؟ و احتمالاً سه سفر به هندوستان طول کشید تا تفاوت این امکانات را ببینم.

و به همین ترتیب ، وقتی اتوبوس ما در Old Varanasi ، در میان شاخهای آفتابگیر و موسیقی بالیوود از ماشینهای اطراف انفجار پیدا کرد و به طور تصادفی گاوها را با استخرهای نرم و شیرین از چشمان رنگ زغال سنگ پرسه زدیم ، چندان تعجب نکردم که از پایین نگاه کنم. به پاندونیوم زیر بروید تا یک اتومبیل را مستقیماً در کنار ما با یک بدن کفن ببندید و به یک سکوی چوبی روی سقف ببینید.

از لحظه ای که به زمین نشستیم ، هند یا جهان ، سعی کرده بود به خاطر تلاش برای لکه دار کردن او ، احساساتی را به من وارد کند. هر پرواز با مه شدید به تأخیر افتاده بود. به جای ورود به امریتسار برای دیدن معبد طلایی که در تابش آفتاب می درخشد ، ما به آنجا سوار شده بودیم که به سختی آن را به موقع می دیدیم تا درخشش او را در شب تماشا کند.

اما ، درخشش او انجام داد ... آب و هوا از هر طرف احاطه شده است ، انعکاس معبد در سطح آرام آرام استخر ساخته شده مانند روغن زعفران که در سطح یک کشتی مقدس پخش می شد ، امتداد داشت. او مانند یک جواهر چشمک می زد و از تاریکی در تاریکی بیرون می زد. نفس من کاملاً به معنای واقعی کلمه وقتی قدم به قدم در بالای قوس فوقانی گذاشتم و زیبایی او را دیدم در گلویم گرفتار شد.

معبد طلایی امریتسار ، عکس توسط © آلتون بورخالتر

اما ، شاید ، الهام بخش تر از دیدن معبد پر زرق و برق ، مکانی که می توانید به طرز حیرت انگیزی عشق و فداکاری زائران سیک را که برای دیدن کتاب مقدس خود مشاهده می کنند محصور در آن ساختار درخشان ، مشاهده کند ، همان چیزی است که در زیر زمین قرار دارد. . برای اینجا ، با شواهد واقعی ایمان آنها روبرو می شوید.

در اتاق ها و تونل های غار که زیر زیبایی از آن پیچیده است ، آشپزخانه مانند هیچ کس قرار ندارد. در اینجا به طور متوسط ​​روزانه حداقل پنجاه هزار بازدید کننده از وعده های غذایی رایگان تغذیه می شوند. همه ، از هر موقعیت اجتماعی ، از هر کاست ، از هر مذهبی ، کنار هم روی فرشهای بافته بلند که از کف سنگی دراز است ، نشسته و کنار هم می خورند.

برای ارائه وقت و تلاش خود برای پخت و پز و سرو ، یا تهیه مقداری از دوهزار کیلو سبزیجات تازه ، پانزده صد کیلو برنج یا دوازده هزار کیلوگرم آرد که هر روز استفاده می شود یک افتخار بزرگ محسوب می شود و همچنین وظیفه مقدس گلدان های آشپزی ، کاسه های فلزی به سبک باستانی و به اندازه ماموت ، تا ارتفاع شانه یک مرد ایستاده بودند. و در میان پچ پچ انیمیشن داوطلبان که پوسته های نخودچی را تهیه می کردند ، روتی را آماده می کردند ، یا شمع های ظروف را می شستند ، جریان دلسوزی و عشق به بشریت را پشت سر گذاشت.

من مطمئن هستم که معبد طلایی در طول روز نیز بسیار دوست داشتنی خواهد بود ، اما هیچ چیز نمی توانست مرا برای دیدن نور او در شب های سرد فراهم کند.

اما اکنون ، آن مه آلود به تأخیر انداخته و ورود ما به وارنازی ، شهر مقدس شیوا را به تأخیر انداخته است ، که گفته می شود دست زدن به یک انگشت پا حتی به رودخانه گنگ ، همه ناخالصی های فرد را از بین می برد. بسیاری از مردم برای ایجاد یک زیارت در اینجا برای یک عمر خود صرفه جویی می کنند - یا در کرانه های گنگ خزیده می شوند و در آب های مقدس پاشیده می شوند.

دانش آموزانم خسته بودند. برنامه ما آنقدر خاموش بوده است که به مدت دو روز نتوانسته ایم تمرین ایسنا را انجام دهد. آنها گرسنه ، دلگیر بودند و شروع به شکایت کردند.

و سپس ... آنها بدن را دیدند.

و ، آنها شروع به درک هند کردند.

او با ریتم خاص خود را خیس می کند. شما در هر لحظه معین نسبت به هر جای دیگری که سفر کرده ام ، به زایمان ، مرگ ، سامدی و ناامیدی نزدیک هستید.

اما ، این همان چیزی است که او را "زنده" می کند.

او با جهان نفس می کشد ، انتظارات و احتمالات را بازدم می کند. او پر جنب و جوش ، بو و بو و بلند است. او به درون شما می رسد و چیزی را در شما لمس می کند که شما در غیر این صورت نمی توانستید ببینید ، مانند یک آغوش پیر به یک انگشت کج به سینه می رسد تا روح شما را بیرون بکشد ، یا مثل مادر شما وقتی جوان بود به شما نگاه کند و فقط می داند شما چیست انجام شده بود.

خیلی زود مشخص شد که اتوبوس ما در وضعیتی مشکل ساز است و قرار نیست به زودی موبایل نداشته باشد. بنابراین ، ما به پاندیمونیوم سقوط کردیم ، به رهبری پسران کراوی از هتل میراثمان واقع در کمی صعود قرار گرفتیم.

برخی از یوگی ها سعی کردند به بدن نگاه نکنند.

دیگران نمی توانستند به دور نگاه کنند.

آن پسرها کیسه های ما را بر روی شانه های جوان خود قرار دادند ، ما را محاصره کردند و توانستند از دوستان دور چشم من گدا و گوی سبقت بگیرند. ما بر روی قایقهای چوبی باریک راهنمایی شدیم و در پایه پله های سنگی باستانی غرق به لبه آب در پایین هتل ، محل اقامت ماهاراای قدیمی که قبلاً تابستان در آن اقامت داشتم ، قرار گرفتیم. من این مکان را به صورت هدفمند انتخاب کرده بودم ، زیرا از نقطه بسیار مدرن بیست مایل در داخل کشور ، جایی که اکثر گردشگران غربی در آن اقامت داشتند ، بسیار دور بود.

درب اقامتگاه قدیمی ماهاراجا

من دوست داشتم كه دوستانم رنگ آمیزی طلوع آفتاب را از طریق مه روی گنگ تجربه كنند ، تا بتوانند تنفس او را تنفس كنند ، از زنده بودن زندگی كه در اطراف این محوطه مقدس می چرخید ، بشنوند ، نه اینكه در روز مورد استفاده قرار گیرند.

بنابراین ، هنگامی که ما به این ملک قدیمی زیبا رسیدیم ، یک مکان آرام در وسط حباب ، که مورد استقبال حضار با چای قرار گرفت ، احساس کردم که تنش در گردن من آرام می شود ... حداقل تا زمانی که فهمیدیم که فقط چند ماه قبل ، نیمه پایینی هتل زیر آب قرار گرفته بود - که توسط مادر بزرگ گنگ سیلاب شده بود.

بوی بد پوسیدگی هنوز به دیوارهای سنگین سنگین چسبیده بود ، اما به تشدید تاریخ که در اینجا اتفاق افتاده بود نیز پرداخت. فرشهای پیچیده و پیچیده با تاکهای بافته شده کفها را در برگرفته بودند. و درهای سنگین چوبی مجهز به کلیدهای فلزی ، که ظاهراً اصلی هستند ، اتاق ها را آراسته می کردند. اما بهترین قسمت بالکن در بالا بود که از آنجا می توانیم فعالیتهای زیر را در هر ساعت از شب و روز تماشا کنیم.

من نمی توانم کمک کنم اما از اینکه چه کسی از این بالکن در سنین بالا به جهان خیره شده است - ماهاراجی که زمانی در اینجا زندگی می کرد ، مطمئناً ، بلکه خانمها نیز ، خانمهایشان ، حجابهایشان ظرافت بر چهره خود می کشید تا از دید عمومی محافظت کند ، کودکانی که باید در بازی یکدیگر را تعقیب کرده باشند ...

بنابراین ، آب گرم کمی "iffy" بود - این هند است! در ابتدا ، بعضی از گروه های من واقعاً احساس می کردند که این کار سخت نیست و شاید آنها بیست مایل دورتر به آن Holiday Inn رفته باشند. اما ، ما لازم نیست که به حمام های سطل متوسل شویم. غذای خانگی با عطر و طعم رقصید. و می دانستم که این خیلی خیال انگیزتر از بسیاری است ، بسیاری از مکان هایی که قبلاً در آنجا مانده ام. و به معنای واقعی کلمه ، بهترین مکان در شهر قدیمی بود ، و دقیقاً بر روی گنگ قرار گرفت.

برکات صبحگاهی ، عکس © اریکا بورخالتر

روز دیگر ، ما با قایق دوباره به رودخانه در طلوع آفتاب دست زدیم. زائران ، در حالی که صبح در انجماد مرطوب خیس شده بودند ، در کمر خود در آب ایستادند. دیوارهای داوبی ساری ها و دتی ها را که در برابر صخره ها تمیز شده اند ، تبه کردند و آنها را خشک کردند. دانش آموزان ساسکریت ، که در یک خط در بالای یک سکوی سنگی عظیم که در حال بیرون رفتن از رودخانه بودند ، نشسته بودند ، آیات خود را مطیع خواندند. سادوشوس - مردان مقدس با موهای گرسنه ، مهره های چوب صندل و صورتهای آغشته به خاکستر - در میان خرد بشریت به هم می آمیزند ، همانطور که متکلمان با همان لباسهای نارنجی لباس پوشیدند ، اما واقعاً فقط گدایی برای پول دارند. هاوکرز صنایع دستی چوبی خود را در کنار ما کشید و فروش مهره های مرجانی و شیشه ای ، مجسمه های ریز از خدایان ، و بطری های برنجی را که با آن می توان قیچی کرد و قطرات مبارک خانه را از گنگ به ارمغان آورد.

دانش آموزان Saṇskrit در یک خط نشسته ، عکس © Erika Burkhalter

و سرانجام ، قایقهای خستگی ناپذیر ما همه ما را به سمت غول های سوزان فرو بردند. چرخش های دود در آمیخته با مرغ دریایی و مه است. تخته های چوب حوضه حفره ای پیرامون كسانی را كه خوش شانس بودند در وارناسی كرم زدند ، محاصره كردند و سپس در آبهای تصفیه شده مادر گنگ پاشیدند.

مرغ دریایی و مه روی گنگ ، عکس © Erika Burkhalter

یکی از آن پیکرهای خاکسپاری به احتمال زیاد حاوی جسمی است که شب قبل دیده بودیم. و دانستن این موضوع همه ما را کمی به چرخه زندگی نزدیکتر کرده است - و شاید ما را با اطمینان از همه چیز کمی راحت تر کرده است.

سوزش قات ، عکس © اریکا بورخالتر

عصرانه ، ما مراسم aarti را از نقطه خود روی آب تماشا می کردیم ، پوسته پوسته پوسته می شود تا با رودخانه ای پر از قایق های چوبی که با رنگهای آبی-آبی یا کاموات-نارنجی تختخواب شده بود ، تپه ای به خاکریز برسد. در زمین ، کاهنان با وزنه سنگین باتوم های آتش سنگین تشریفاتی چرخیدند. اما در بین ما شمعهای ریز و درشت در قایق های حاشیه ای ، که بر بالای امواج شیشه ای قرار گرفته اند ، راه خود را بین کشتی ها می چرخانند. این هدیه ها به یاد کسانی که درگذشته بودند ، یا به امید کسانی که هنوز زنده بودند ، داده شده است - آرزوهایی را که برای عشق ، تبلیغات ، سلامتی یا ثروت در باد می گشود ، زمزمه می کند.

مراسم عصر Aarti ، عکس © اریکا بورخالتر

بی سر و صدا ، هر یک قایق های پری کوچک خودمان را روشن کردیم و آنها را شل کردیم تا با جریان حرکت کنند. از لب هایمان نمازهای خاموش آمد. چشمان ما با اشک شادی ، غم ، قدردانی و دلسوزی اشتباه می گرفتند. قلبم با این آگاهی که دوستانم برای دیدن هند "واقعی" به دست آوردند متورم شد.

مثل همیشه ، وقتی از این عقب نشینی ها برمی گردم ، اعلام کردم که آخرین مورد بوده است. آنها آنقدر زیاد تلاش می کنند که کنار هم قرار بگیرند ، بنابراین وقتی برنامه ها خراب می شوند ، با نگرانی پر می شوند. اما ، هند با من تماس می گیرد ... مرا دعوت می کند. من نمی توانم او را انکار کنم ، زیرا او نفس زندگی است.

و می دانم که احتمالاً سفر دیگری را نیز انجام خواهم داد ...

من و همسرم

ممنون که خوندید اگر از این داستان لذت می برید ممکن است دوست داشته باشید:

داستان و عکس ها © اریکا بورخالتر ، کلیه حقوق محفوظ است.