مردی که خواهرم را نجات داد

خواهرم در 2 ژانویه 1996 ، هنگامی که 5 ماه داشت ، از یتیم خانه در Hefei چین به دنیا آمد. در اوراق فرزندخواندگی نام وی به عنوان جیانگ آن فنگ ، نامی به نام یتیم خانه به او داده شده بود ، که ما آن را به لیان تغییر دادیم.

وقتی لیان فرزندخواندگی شد ، من 6 ساله بودم و خانواده ام در پالاتین ، ایلینویز زندگی می کردند. در آن زمان ، رسانه های آمریکایی برای اولین بار شروع به پوشش سیاست One Child در چین کردند ، که منجر به افزایش جمعیت کودکان در یتیم خانه های چینی شده بود. والدین من تصمیم گرفتند دختر بچه ای را به فرزند خود بگیرند و به گروهی از آمریکایی ها پیوستند که در روند فرزندخواندگی مشکوک بودند.

23 سال بعد ، من و خواهرم و هر دو در کالیفرنیا زندگی می کنیم. او در ایروین زندگی می کند و من در سان فرانسیسکو زندگی می کنم.

سالهاست که خانواده من در مورد سفر به چین برای بازیابی مسیری که پدر و مادرم برای اتخاذ خواهرم در نظر گرفته اند صحبت کرده اند و در ماه اکتبر بالاخره این امر را انجام دادیم. همه ما در سانفرانسیسکو ملاقات کردیم و راهی پکن شدیم که از آنجا به هیفی سفر می کردیم و دوباره برمی گشتیم.

پکن قابل توجه بود ما از شهر ممنوعه و میدان Tiananmen بازدید کردیم ، جسد حفظ شده مائو زدونگ را مشاهده کردیم و خودمان را در یک گفتگو قرار دادیم که بسیاری از افراد خارجی را ندیده بود. با این حال ، داستانی که می خواهم در آن به اشتراک بگذارم ، در هفیه اتفاق افتاد ، جایی که ما مهمترین بخش سفر خود را برنامه ریزی کرده بودیم.

ما بعد از 4 روز در پکن وارد هیفی شدیم. در روز اول خود در آنجا ، ما قصد داشتیم به یك پرورشگاه اكنون متروكه كه از آن لیان پذیرفته شده بود ، بازدید كنیم و یتیم خانه جدید و مدرن كه جایگزین آن شده است. ما پیش از این ترتیب داده بودیم که یک مترجم چینی به نام دینگ و یک راننده در این بخش از سفر ما را همراهی کنند.

دینگ از سایر اعضای گروه که والدین من برای پذیرایی لیان با آنها به آنجا سفر کرده بودند ، بسیار توصیه شد. وی در زمینه کمک به فرزندان فرزندخوانده و خانواده هایشان از سراسر جهان ، در ریکاوری ریشه های خود در چین تخصص داشت. با توجه به ماهیت گفتگوهایی که امیدواریم طی دو روز آینده داشته باشیم و موانع قوی زبان در هیفی ، راهی وجود ندارد که بتوانیم بدون او این کار را انجام دهیم.

پس از معرفی ، ما قصد داشتیم به یتیم خانه ای که اکنون رها شده و ویران شده است و خواهر من از آنجا آمده بود بازدید کنیم. وقتی والدین من 23 سال قبل در هفیه بودند ، از ملاقات حضوری به پرورشگاه ممنوع شدند - این اولین بار بود که آنها آن را می دیدند. با تشکر از دینگ ، فهمیدیم که به زودی تخریب می شود و سفرمان را فقط به موقع برنامه ریزی کرده ایم.

درهای جلوی قفل شده یتیم خانه را می بینید.

بعداً در همان روز ، یتیم خانه جدید را که به حومه روستایی شهر نقل مکان کرده و به اندازه چهار برابر شده بود ، راهپیمایی کردیم. به ما امکاناتی را دادند که گاهی اوقات آزار دهنده قلب بود. ما آموخته ایم که از زمان لغو سیاست یک کودک در سال 2016 ، تعداد فرزندان کودکان یتیم خانه های چینی به طرز چشمگیری کاهش یافته است. در عين حال ، جمعيتي كه اكنون تا حد زيادي باقي مانده است شامل كودكاني با نيازهاي ويژه اعم از رواني و جسمي است.

پس از تور ما ، با مدیر یتیم خانه وارد یک اتاق کنفرانس شدیم و به این فرصت رسیدیم که پرونده اصلی ایجاد شده برای لیان را هنگام دریافت وی مشاهده کنیم. با توجه به سیاست دولت ، این پرونده فقط به صورت حضوری در پرورشگاه قابل مشاهده است. ما از صحبت با سایر والدین فرزندخوانده می دانستیم که این پرونده می تواند حاوی اطلاعات وحی باشد ، بنابراین ما این لحظه را پیش بینی کرده بودیم.

پرونده لیان عمدتاً پراکنده بود ، اما محل سکونت وی را فاش می کرد - دروازه سالن مدیریت شهری شهرک Shuangdun - منطقه ای روستایی بیشتر در حومه Hefei.

ترتیب دادیم که روز بعد با دینگ از محل بازدید کنیم.

صبح روز بعد ، پس از طی یک ساعت بیرون از مرکز شهر هیفی به سمت Shuangdun ، به یک مجتمع دولتی بزرگ پیاده شدیم. دینگ و راننده ما برای لحظه ای اعزام شدند ، پس از آن دینگ اظهار داشت كه او مطمئن است كه این ساختمان نمی تواند یك دفتر اصلی باشد كه لیان در آن یافت شد.

به سمت داخل حرکت کردیم و دینگ به یک میز نزدیک ورودی ساختمان نزدیک شد. گروهی از کارمندان دولت با دیدن او ، نگاه سرخورده کردند. پس از لحظه ای چهره هایشان گرم شد به عنوان دینگ داستان ما را توضیح داد. آنها چیزی را روی یک تکه کاغذ نوشتند و آن را به دینگ دادند.

وی به ما بازگشت و اظهار داشت که در حقیقت ، دفتر دولت فقط یک هفته زودتر به این مکان نقل مکان کرده است. دفتر قدیمی دولت ، که در حدود زمانی که خواهرم پیدا شد ، فعالیت کرده بود ، تنها با یک مسافرت کوتاه فاصله داشت.

حدود 15 دقیقه بعد ، متوجه شدیم که در خیابان های بخش قدیمی شهر برخورد می کنیم. این یک فریاد دور از منطقه مدرن مرکز شهر که ما در آن اقامت داشتیم بود. خیابان ها باریک و پر بسته بندی شده بودند - در بعضی مناطق آسفالت شده ، در بعضی دیگر نه. دینگ به عنوان ساختمانهایی که از کنار آن عبور می کردند ، از پنجره آدرسهای دقیق Buick ما نگاه کرد. به سمت چپ ما اشاره کرد و راننده ما کند شد.

وی گفت: "این همان است."

ماشین به سمت جاده کشید و ما بیرون آمدیم. در سمت چپ ما دروازه ای قرار داشت که در پشت آن گذرگاهی قرار داشت که در پارکینگ برای آنچه در گذشته دفاتر دولتی بود خالی شود. ما آن را پیدا کرده بودیم.

این دروازه دارای دو درب آهنی باستانی بود که هر یک با یک شیر طلایی مزین شده بود. به نظر نمی رسید که مدتی بسته شده باشند. در سمت راست دروازه ، 3 زن در بیرون یک مغازه کوچک نشسته بودند که شلغم را پوست می زدند و آنها را روی زمین می گذاشتند تا خشک شوند. یک سگ کوچک حدود بیست پا در سمت چپ ما در خورشید نشسته بود ، هیچ صاحب بینایی نیست. در هر دو طرف خیابان ، تعدادی از ساکنان در حالی که مشغول بغل کردن برچسب ها و موتور سیکلت بودند شاخهای خود را می چراندند.

ما در محیط اطراف خود می نوشیدیم و تصور می کردیم که لیان 23 سال قبل در اینجا پیدا شده است.

دروازه ای که از خیابان (سمت چپ) و درب دروازه (سمت راست) مشاهده می شود. بر روی پست های صورتی ، پست ها حاکی از این است که دفتر فقط مکان هایی را جابجا کرده است.

با عبور از دروازه و داخل حیاط داخلی ، به ساختمانهای كوچكی كه زمانی دولت محلی در آن قرار داشت ، نگاه كردیم. چند عکس دیگر گرفتیم و بعد دوباره به خیابان رفتیم.

همانطور که ما قصد داشتیم به اتومبیل سواری شویم ، راهنمای ما شروع به گپ زدن با زنهای خارج از مغازه می کرد که با علاقه به ما نگاه می کردند. او نسبت به خواهرم و سپس به بقیه ما اشاره کرد و توضیح داد که شرایطی که گروهی از آمریکایی های خارج از کشور را به یک دروازه کوچک در روستایی Hefei منتقل کرده است. مانند تجربه ما در دفاتر جدید دولت در اوایل ، با شنیدن داستان ما ، چهره زنانی که در خارج از فروشگاه نشسته اند با لبخند گرم می شوند. با این حال ، به نظر می رسید آنها حرف های دیگری برای گفتن دارند.

پس از چند دقیقه گپ زدن ، دینگ به سمت ما برگشت و توضیح داد كه زنان گفتند پیرمردی وجود دارد كه در نزدیكی زندگی می كرد و آن را به خود گرفته بود تا مراقب نوزادانی باشد كه در این سالها در این دروازه رها شده اند. او سپس خانه می داد و آنها را به یتیمخانه تحویل می داد.

به عنوان یک یادآوری ، در دوره سیاست یک کودک ، میزان ترک کودکان بسیار بالا بود. به گفته مدیر خانه یتیم خانه ای که روز گذشته از آن بازدید کرده بودیم ، در اوج آن ، در هفیه تا 1000 کودک یتیم تنها وجود داشتند. این یک مسئله واقعی بود که درباره آن عموم مردم کاملاً آگاه بودند.

دینگ توضیح داد که به گفته خانمها ، پیرمردی از یک کوچه در حدود 100 فوت از جایی که ما ایستاده بود زندگی می کرد. وی پرسید که آیا ما علاقه مند به پیاده روی هستیم تا به خانه مردی که فرزندان زیادی را نجات داده بود نگاهی بیندازیم.

به هم نگاه کردیم و گره زد. با توجه به تراکم کوچه ها ، در مورد پیدا کردن چیزهای بسیار تردید داشتیم ، اما همچنین کاملاً آگاه بودیم که یک بار در بیوک بالا رفتیم ، به هتل برگشتیم - که نتیجه ماجراجویی ما در هافی بود. بنابراین ، ما به سمت پایین جاده حرکت کردیم و یک کوچه خاکی را در جهت دینگ رد کردیم.

کوچه از باران روز گذشته گل آلود بود. در حالی که راه می رفتیم ، یک گربه سیاه و سفید به چشم ما می خورد و در حالی که در گذشته از یک برزنت بزرگ متمرکز شده با سبزیجات خشک شده در آفتاب در حال لاغر شدن بود ، چشم ما را گرفت. 20 فوت جلوتر از ما ، چند نفر در خارج از آپارتمان های خود مشغول خودشان بودند. با نزدیک شدن ، دینگ صدا زد. چند جمله رد و بدل شد و او به اشتراک گذاشت که آنها پیرمرد را نیز می شناسند و جای او در انتهای کوچه است. او خندید و توضیح داد پیرمرد کاملاً مشهور است.

دقایقی بعد ، کوچه از جاده کوچکی عبور کرد. چند نفر از اهالی محل در ایوانهای خود نشسته بودند و ما را تماشا می کردند. دینگ به یک دروازه کوچک در راس حیاط جلوی ما نزدیک شد و به دنبال آدرس بود. با این کار ، مردی از فروشگاه بعدی خانه بیرون آمد و آن دو شروع به صحبت کردند.

دینگ گفت: "این خانه پیرمرد است."

او در حالی که به مکان پیرمرد نگاه می کردیم ، تبادل خود را با همراه جدید خود ادامه داد. مشابه سایر خانه های منطقه ، یک ساختار تک طبقه بود. در حیاط جلویی ، یک تختخواب در کنار سایر ضربات چوبی و مصالح ساختمانی وجود داشت. روی درب جلوی وی ، دو چاپ کودک خندان و یک یادداشت با کاراکترهای چینی وجود داشت.

خانه پیرمرد.

دینگ در ادامه گفتگو با مرد جدید را که مشتاقانه چیزی را با پوزخند بزرگی روی صورتش توضیح می داد ، ادامه داد. با این کار ، همسایگان شروع به ظهور از خانه های اطراف کردند و با سردرگمی و علاقه به ما نزدیک شدند.

دینگ با تعجب گفت: "این مرد 40 نوزاد را نجات داده است."

پیرمردی کوتاه و پوره و پیراهن در پیراهن قرمز روشن و دم تسویه حساب ، جمعیت زیادی را به سمت خود می کشاند و چینی را با چنان شدت فریاد می زد ، که فکر می کردیم اتفاقات به نوبه خود بدتر می شود.

دینگ رله گفت: "اوه من ، این مرد 60 نوزاد می گوید."

مرد به سمت ما چرخید و با استفاده از یک ژست دستی که تصور می کردیم به معنای شصت است ، شصت دوباره کلمه چینی را فریاد زد.

این گروه از افراد پشت سر ما تا این زمان به حدود 20 رسیده بودند. بسیاری از تلفن های دوربین دار را در جهت ما نشان دادند که این یک تجربه جدید و غیر منتظره بود. در جاده کنار ما ، دوچرخهسواران مکث کردند و یک ماشین برای جلب نظر به سرعت در خزیدن سرعت گرفت.

به نظر می رسید همه پیرمرد را می شناسند.

هنوز با مردی صحبت می کردیم که هنگام اولین بار به ما نزدیک شده بود ، صورت صورت دینگ تغییر کرد.

وی گفت: "پیرمرد دیروز به بیمارستان منتقل شد ، حال او خوب نیست."

ابراز نگرانی بر چهره ما شسته شد ، اما همراه جدید ما دوباره با هیجان با دینگ دوباره صحبت کرد.

دینگ گفت: "او دوست دارد بداند كه آیا می تواند ما را به بیمارستان برساند تا پیرمرد را ببیند."

نگاهی به هم انداختیم و برگشتیم به دینگ. ما توضیح دادیم که احساس نمی کنیم مناسب است که پیرمرد را اذیت کنیم ، با توجه به اینکه وی در بیمارستان بوده است. ما حتی انتظار نداشتیم که با او در این کوچه پایین بیاید ، و حداقل در مورد من ، من از این کار عصبی بودم.

دینگ این اطلاعات را به همراه ما ، که به نظر می رسید درک می کند ، منتقل کرد. دینگ همچنین اظهار داشت که مردی که با او صحبت می کردیم از پیرمرد مراقبت می کند ، به همین دلیل پیشنهاد کرده است.

همه اینها گفتیم ، از دینگ پرسیدیم که آیا او می تواند قبل از اینکه به راه خود برویم ، با سرپرست پیرمرد مقابل خانه عکاسی کند. همانطور که ما این کار را انجام دادیم ، جمعیت زیادی از مردم که پشت سر ما را متحیر کرده بودند ، همه عکس های فوری را نیز گرفتند. سورئال بود.

عکس ما با سرپرست و همسایه پیرمرد.

ما برگردیم به مرخصی و سرایدار یک بار دیگر لوله کشی کرد. وی اصرار داشت که ما به بیمارستان برویم. او قول داد فقط یک پیاده روی کوتاه است.

هنوز تردید ، ما به دینگ توضیح دادیم که واقعاً نمی خواستیم تحمیل کنیم. از دینگ سؤال کردیم که آیا او می تواند پیرمرد را بیمار کند و آیا با تکذیب درخواست وی ، به متولی توهین می کنیم. ما همچنین با توجه به ماهیت قاطع اوضاع و هرگونه تفاوت های فرهنگی که ممکن است در این بازی وجود داشته باشد ، کاملاً صریح و روشن از توصیه دینگ خواسته ایم.

دینگ پس از لحظه ملاقات با سرپرست ، با پوزخند به ما رو کرد.

او گفت: "ما باید برویم."

خاموش رفتیم

همانطور که ما بیرون رفتیم ، جلوی خانه پیرمرد جمع شدیم.

ما به پشت کوچه ای که از آنجا آمده بودیم برگشتیم و از همه خداحافظی کردیم.

به قول سرایدار ، پس از پیاده روی 3 یا 4 بلوک در جاده ای که در ابتدا از دروازه بازدید کرده بودیم ، به یک بیمارستان 5 طبقه ای که در حیاط خلوت خیابان واقع شده بود ، رسیدیم. از آنجا که به سمت درب جلو می رفتیم ، دیدیم که 2 عضو جمعیت از بیرون خانه پیرمرد ما را در آنجا کتک زده اند. یک مرد در جلوی ریشوارش نشسته بود و از او عکس می گرفت ، در حالی که دیگری سوار موتور اتومبیل خود شد و بعد از آن با ما پیاده شد.

ما به دنبال سرپرستی وارد بیمارستان شدیم. او ما را به آسانسور حرکت داد ، که سوار آن به طبقه پنجم شدیم. وقتی از آنجا خارج شدیم ، ما با یک ایستگاه پرستار کوچک که به دینگ و سرپرست نزدیک شده بودند ، مورد استقبال قرار گرفتیم. دینگ دوباره داستان ما را توضیح داد که با لبخندهای پرستاران روبرو شد.

دقایقی پس از بازگشت ، دینگ برگشت و گفت که قصد دارد ابتدا وارد اتاق پیرمرد شود تا از بازدید مناسب ما اطمینان حاصل کند. با توجه به دلهره عمومی و اضطراب ناشی از رگهای ما ، به او گفتیم که از این موضوع قدردانی می کنیم.

سرایدار ، دینگ و 2 پرستار با فاصله حدود 50 فوت از پایین سالن وارد اتاق پیرمرد شدند. شنیدیم فریاد زدن به زبان چینی. نگاهی به هم انداختیم و به پایین سالن برگشتیم. یک پرستار از اتاق بیرون آمد و با لبخندی بزرگ روی صورتش به سمت ما حرکت کرد. او ما را به سمت او و داخل اتاق دعوت كرد.

وقتی وارد شدیم ، پیرمرد به صورت قائم نشسته بود ، پاها روی تختخوابش چرخید و چشمانش به ما ثابت شد. به محض ورود ، او چیزی را به زبان چینی فریاد زد که لبخند بزرگی داشت که توسط یک دندان کامل سوراخ می شد.

به اتاق و به سمت تخت او که در پشت یک اتاق با سه تخت قرار داشت ، حرکت کردیم. در عقب اتاق ، در از یک بالکن کوچک بیرون آمد که لباس برای خشک شدن از آن آویزان است.

پیرمرد ایستاد ، از طرف سرپرست پشتیبانی شد و بلافاصله به سمت خواهرم حرکت کرد و دستانش را گرفت. او با ابراز خوشحالی محض به چشمانش نگاه کرد و همچنان به زبان چینی با او صحبت کرد.

از گوشه چشم من ، محلی را دیدم كه ما را دنبال كرده بود و با موتورسیكل از اتاق راهرو به اتاق نگاه كرد و عكس را بر روی تلفن او گرفت.

دینگ یک دست روی شانه پیرمرد گذاشت و به هریک از اعضای خانواده ما اشاره کرد و ما را به عنوان مادر ، پدر و برادر لیان معرفی کرد. پیرمرد با خوشحالی گره زد و به صحبت خود ادامه داد.

دینگ توضیح داد که پیرمرد می گفت لیان سالم و زیبا به نظر می رسد و به وضوح توسط یک خانواده دوست داشتنی محاصره شده است. ترجمه های دینگ بیش از حد معمول در طول این مبادله به طول انجامید ، زیرا پیرمرد با گویش محلی صحبت می کرد که سرایدار پس از آن به ترجمه ماندارین برای دینگ می پرداخت.

در طی این فرآیند ، دینگ شروع به پرتاب برگه ای از روزنامه هایی کرد که سرایدار از کیسه پیرمرد به وی تحویل داده شده بود. هر یک از این مقالات که سالها از هم جدا شده و سن آنها را نشان می داد ، مقاله ای درباره پیرمرد و تلاش های او برای نجات کودکان متروکه ارائه می داد. عکس های متعدد نشان می داد که کودکانی را که در نجات خود ذخیره کرده اند و در شهر مورد افتخار او قرار گرفته اند ، در دست نگه داشته است.

سرایدار توضیح داد که پیرمرد این روزنامه ها را با خود حمل می کرد زیرا آنها با ارزش ترین دارایی وی بودند. او همچنین توضیح داد كه پیرمرد تعداد بیشتری از آنها را در خانه خود نیز ذخیره كرده است.

پیرمردی که با یکی از مقالات مطرح می کند.

با یک عکس روزنامه روبرو شدیم که او را در سالهای جوانی نشان داد (به ما گفته شد که اکنون 86 سال دارد) در یک کلاه پشمی خاکستری. با کمال تعجب ، سرایدار به کیف پیرمرد رسید و همان کلاه را بیرون کشید و با پوزخندی آن را روی سر پیرمرد آویزان کرد.

اتاق با خنده فوران کرد.

پیرمرد در ادامه توضیحات خود را با بیان اینکه وی به دلیل کارهایی که برای نجات ، مسکن و تحویل کودکان به یتیم خانه کرده بود ، کار خود را به عنوان کارگر کارخانه از دست داده است. او توضیح داد که فرقی نمی کند ، زیرا می دانست کارهایی که انجام می دهد مهم است. وی در حقیقت حدود 100 کودک را از نزدیک دروازه ای که از آنجا بازدید کرده بود کشف کرده بود ، اولین کسی که وی در سال 1968 پیدا کرد.

از آنجا که کار خود را آغاز کرده بود ، او با 3 کودک دوباره به هم پیوسته بود - لیان چهارمین سال را داشت. او توضیح داد که دیدن لیان خوشحال و سالم باعث شده است که همه این ارزش را داشته باشند.

ما از دینگ خواسته ایم تا از پیرمرد قدردانی عمیق خود را ابراز كنیم و دوباره به عشقی كه لیان در زندگی ما به بار آورد ، مجدداً تأكید كنیم. او با شنیدن این حرف از دینگ با فروتنی لبخند زد.

قبل از عزیمت ، ما خواستیم که به عنوان یک خانواده با پیرمرد عکس بگیریم. او از رختخواب بلند شد و راه خود را به سمت ما گذراند و به سرپرستش هشدار داد ، که به سمت او سوار شد. ما او را بین ما ساندویچ کردیم که دینگ چند عکس به دست آورد.

همه ما با هم.

پیرمرد از همه هیجان خسته شد ، بنابراین ما بار دیگر تشکر کردیم. در حالی که ما به سمت چپ حرکت کردیم ، اشک شروع به جاری شدن در چهره او کرد. سرایدار او دست خود را در اطراف شانه خود در تسلی تسلیم کرد و به آرامی با یک دست به بافت چشمانش زد.

دوتایی با ما به درب اتاق می رفت و با بازگشت به آسانسور خداحافظی می کردم. سرایدار چند قدمی بیشتر ما را دنبال کرد و ما از او تشکر کردیم که ما را وادار به بازدید از پیرمرد کرد. وی توضیح داد که این بیشتر از آنچه تصور می کردیم برای پیرمرد بود.

ما آسانسور را با دینگ به طبقه همکف برگشتیم و از خیابان خارج شدیم. ما در مقابل نور آفتاب چشمک می زدیم ، خسته کننده اما فراتر از آن که از مجموعه اتفاقات بسیار غیرقابل پیش بینی که در طی 45 دقیقه گذشته رخ داده است ، شکرگزار بود.

ما در بیوک دوباره صعود کردیم ، که هنوز در کنار دروازه ای که لیان پیدا شده بود پارک شده و به هتل ما راه یافته است.

چند هفته بعد از بازگشت ما در ایالات متحده آمریکا ، با تعدادی سوال در مورد زمان خود کنار هم به دینگ رفتیم. ما علاقه مند بودیم تا هر زمان ممکن جزئیات بیشتری را ضبط کنیم ، اگر هرگز برگردیم.

از همه مهمتر ، ما فهمیدیم که نام پیرمرد را در زمان حضور خود در بیمارستان ننوشته ایم ، بنابراین از ما پرسیدیم که آیا دینگ می تواند عکسهایی را که از مقالات روزنامه های چینی گرفته ایم بررسی کند تا به ما در یافتن آن کمک کند.

دقایقی بعد ، دینگ به ما بازگشت و به ما گفت که نام پیرمرد لیو چینگ ژانگ است (刘庆 章) ، اما این که طبق روزنامه ها ، محلی ها به سادگی از او به عنوان "بودای زنده" یاد می کردند.