مبارزات مهاجمان در یک کشور جهان سوم

آنچه آنها به شما نمی گویند قبل از حرکت

(این کمی من در تعطیلات در کوزومل زیبا هستم ❤)

باید اعتراف کنم وقتی تصمیم گرفتم که کانادا را برای آمریکای مرکزی ترک کنم ، هیچ سرنخی برای کار خودم یا آنچه که خودم وارد آن شده بودم نداشتم. not.a.fucking.clue. تمام آنچه برای من مهم بود این بود که سرانجام شمال بزرگ شمالی را ترک کردم و به منطقه گرمتر می روم.

این تنها چیزی است که من به آن اهمیت داده ام.

زمستانهای 25-40 تا 40 درجه سانتیگراد تلفاتشان را می گیرد. به من اعتماد کن آخرین زمستان من در شمال انتاریو 3 روز از -50 بود. من تمام شد

در آن زمستان ، الاغ خود را برای تبدیل شدن به یک مترجم آزاد تمام وقت کار کردم تا بتوانم شغل خود را در سالن به عنوان یک متخصص آرایش تسلیم کنم و به آب و هوای گرمسیری شیرجه بزنم. و کار کرد تابستان سال 2015 استعفا خود را در سالن تحویل دادم و شروع به تفکر در مورد آمریکای مرکزی کردم.

سرنخی که من به آن سر زده بودم. حتی در آن مرحله اهمیتی نداشت. تازه می دانستم که در راه رسیدن به آرزوهایم به خوبی پیش رفته ام. برای یک مهاجر کانادایی در جهان سوم است.

تا اکتبر من با هواپیما با بلیط یک طرفه به پرواز در گواتمالا پرواز کردم. کشور انتخاب واقعاً توسط من انتخاب نشده بود. من یک ترازو هستم ما به اندازه کافی سخت کار داریم که تصمیم می گیریم لباس زیر صبح چه رنگی را بپوشد.

من یک خواننده برگ چای را صدا کردم و به او گفتم برای من یک کشور انتخاب کند. او انجام داد. من آویزان شدم و پرواز خود را رزرو کردم. درست مثل همین شما می توانید بگویید من کمی دیوانه ام.

به هر حال. در مورد آن کافی است

در اینجا ما gooooo ...

من یک شهر را انتخاب کردم و به آنجا رفتم. مراقبت در جهان نیست (خوب خوب شاید یکی یا 10 سال باشد) و سرانجام برای رؤیایی که سالها در موردش فکر می کردم زندگی نکردم.

من فقط با دو چمدان پایین آمدم چون صادقانه نمی دانستم چه مدت در اینجا دوام بیاورم. من به همان اندازه چیزهای جهان اول را که می توانم خرد کردم. من می دانستم زمانی که می خواهم در اینجا بمانم ، برای مدت طولانی.

  • مبارزه اول - به اندازه كافی چیزهای جهان اول كه من باید مانند محصولات مو مانند آنها نباشم. من یک سگ مو هستم هیچ چیز جز گول های حرفه ای سالن در موهای من نمی رود. من فرض کردم (بله من می دانم ، ایده بد) که شما می توانید بسیاری از چیزهای خوب در اینجا پیدا کنید ، اما در واقعیت ، شما نمی توانید. چیزهایی که می یابید بسیار مسخره است ، شما فقط یاد می گیرید بدون آن کار کنید.
  • سد راه مبارزه با زبان دوم یک چیز واقعی لعنتی است. باز هم ، فرض کردم (حتی این را نگویم) که حداقل تعداد کمی از افراد محلی که می توانند انگلیسی صحبت کنند وجود دارد. جواب منفی. شانسی وجود ندارد. 6 ماه اول من در اینجا بسیار ناامید کننده بود زیرا من نمی توانستم آنچه را که لازم داشتم ارتباط برقرار کنم. اعتراف خواهم کرد ، حتی گریه کردم و تعجب کردم که در وهله اول من در اینجا چه می کنم
  • مبارزه سوم - پیدا کردن دوستان. آه ، مطمئناً مهاجرت های زیادی در اینجا وجود دارد ، اما در واقع کسی را پیدا خواهید کرد که نسبتاً شبیه ذهن باشد ، و اینکه حتی کمی دوست دارید سخت باشد. بعد از گذشت کمی بیش از 3 سال می توانم بگویم که اکنون یک یا دو دوست صمیمی دارم اما مطمئناً آرزو می کنم یکی دو نفر از دوستانم از اینجا به خانه برگردم.
  • مبارزه چهارم - خیلی مریض می شوید. من بیش از 10 سال است که در کانادا در 10 سال گذشته بار دیگر در اینجا بیمار شده ام. همیشه باید مراقب غذاهای خیابانی باشید. در اینجا هیچ بازرس بهداشتی و ایمنی غذایی وجود ندارد. شما به امید خود ادامه می دهید این امید چند بار برای من خوب نبود و زیبا نیست. به مدت دو سال آجیل مخلوط خود را از یک فروشنده خریداری کردم و سپس روزی از آنها بیمار شدم. این یک ضربه و از دست رفته است.
  • مبارزه پنجم- صحنه ی دوستیابی وجود ندارد. حداقل در هر کجا که هستم نیستم. ملاقات با یک مرد خوب که من با او سازگار هستم ، تقریباً غیرممکن است. در اینجا هیچ برنامه دوستیابی وجود ندارد. شما به معنای واقعی کلمه فقط صبر می کنید و امیدوار هستید که به زودی باد کسی را باد کند. باتری ها در زمان متوسط ​​قابل استفاده هستند.
  • مبارزه ششم - فرهنگ و ذهنیت در اینجا متفاوت است. حالا من یک احمق کامل نیستم. می دانستم چقدر واقعاً خیلی سخت است که در ابتدا به آن عادت کرد. شما باید در دنیای اول از سبک زندگی "عجله بروید بروید" بروید تا "نگران نباشید ، خوب است ، آهسته باشید" در اینجا سرعت می رود. بسیار ناامید کننده است که انتظار دارید همان سطح خدمتی را که به خانه خود داشته اید ، داشته باشید. شما فقط اینجا را پیدا نمی کنید. شما یاد می گیرید که فاک را بعد از مدتی آرام کنید و اجازه دهید همه چیز بهم بخورد.

من یاد گرفته ام که با بسیاری از این مبارزات زندگی کنم (بدیهی است) و به اندازه کافی خوشبخت هستم که مردم را به طور تصادفی از کانادا یا آمریکا پایین بیاورم و فقط به موقع برای من نیاز به چیزهای جهان اول را داشته باشم. پسرم معمولاً کاملاً زیبا از من مراقبت می کند.

من یک بار مجبور شدم شامپو فروشگاه های مواد غذایی را بخرم و وقتی موهایم از بین نرفت خوشحال شدم.

مستقل از مبارزاتی که شما فقط به آن عادت کرده اید ، من به هیچ وجه در این جهان تجارت نمی کردم. صادقانه می توانم بگویم که من هرگز خوشبخت نبوده ام. آزادی و آرامش درونی که اکنون دارم ، فراتر از توصیف نیست.

اگرچه در 6 ماه اول کمی شوک فرهنگی را تجربه کرده ام (ناامیدی وجود دارد) ، هیچ چیز من را برای شوکی که احساس می کردم وقتی که مجبور به بازگشت به جهان اول بعد از پایین آمدن در اینجا برای بیش از یک سال نیست ، آماده نکرد. حالا این کار سختی بود

من عادت کرده ام که زندگی ساده ای داشته باشم ، با زیبایی و فقر احاطه شده ام ، به طوری که وقتی به لندن سفر کردم ، بعد از 4 روز گریه کردم تا به خانه برگردم به گواتمالا.

من فکر می کنم هر کس حتی اگر فقط برای یک دیدار کوتاه باشد ، باید در یک کشور جهان سوم زندگی را تجربه کند. این ذهن شما را کاملاً ضرب و شتم می کند و به شما امکان می دهد زندگی و دنیای خود را در یک نور کاملاً متفاوت ببینید.

صلح و عشق

خود iva xo