شما هرگز نمی دانید

ضرب و شتم و چرخیدن من در تختخوابم دراز کشیدم که قادر به خواب نبود می دانستم که باید صبح زود آماده باش و آماده باشم. کیف های من بسته بندی شده بود و جلیقه توئیت من روی دسته چمدان قرار گرفته بود. مهم نیست که چه ، من به راحتی نمی توانم خوابم بروم. دنا کارتر آواز خواندن "در یک شهر کوچک خارجی شاد ، جایی که ستاره ها وارونه آویزان شده اند" در توخالی گوش های من هنوز دور از ذهن به نظر می رسید. سی دقیقه تلاش دیگر طول کشید تا اینکه سرانجام از خواب خودم رها شدم و راهی برای آشپزخانه در تاریکی برای یک فنجان شکلات داغ پیدا کردم. در مقایسه با بخار شکلات داغ در ساعتهای صبح همه چیز بهتری وجود ندارد.

خوب ، در آستانه یکی از تورهای خود از یک دختر 19 ساله چه انتظاری داشتید؟ کیسه های لباس و قلع های آرایش با لرزش های عالی و خواب خوشبخت به نظر می رسد؟ نه! من ترجیح می دهم موسیقی تاریک و تنها و تنهایی و تنهایی با لباس هایی که هیچ ارتباطی با سایه صورتی ندارد.

ساعت 2 صبح بود و همه در خانه از تختخواب های خود خاموش می شدند. در حدود 2 ساعت کابین وارد شد و ضرب و شتم در چهره راننده دقیقا همان چیزی را که احساس می کردم منعکس کرد. تا ساعت 2 صبح از خواب بیدار می شوید تا با چشمان قرمز خون و یک سر مورب به یک مقصد دور بروید؟ آنها باید شوخی کنند! متأسفانه ، آنها بسیار جدی بودند و هیجان مادر بسیار مشهود بود. "خوب . شما می توانید با این کار مقابله کنید. " وقتی دکمه های ژاکت خود را چسباندم به خودم گفتم.

فرودگاه ها هرگز از سرگرم کردن من ناکام می شوند. از همه مهمتر مردم آنجا. همیشه سه نوع آدم وجود دارد. دسته 1: كسانی كه از جای خود احساس راحتی می كنند و هرگز تلاشی برای پنهان كردن آن نمی كنند. زرق و برق دقیقاً منطقه راحتی آنها نیست. دسته 2: كسانی كه مانند آنجا عمل می كنند متولد شده اند و در فرودگاه ها بزرگ شده اند و زندگی خود را با حمل چمدان ها سپری كرده و می توانند از راه پله برقی استفاده كنند. و سرانجام ، دسته مورد علاقه من: افرادی که طبیعتاً به سمت دسته یک گرایش پیدا می کنند ، اما بهترین تلاش خود را برای انجام مانند دسته 2 نشان می دهند. من تقریباً بعد از یک شب بی نظیر ، سوار پروازهای اولیه صبحگاهی حتی بعد از یک شب بی نظیر شدم که لگدمال شدم. نگهبان سکسی و غذای گرم بخارپز با بخار گرم بخورید. فقط وقتی پرواز سرعت گرفت ، تحقق به من ضربه زد. من در راه سفر به کشمیر بودم: یکی از زیباترین و منطقی ترین مناطق ترسناک هند.

کشمیری جزء کشور که به خاطر درگیری ها ، خشونت ها ، قتل ها ، تروریسم و ​​همچنین زیبایی های سورئال آن شناخته شده است ، کشمیر هرگز نتوانست از کنجکاوی من استناد کند. از آنجا که من از مناطق گرم کشور بودم ، حتماً لباسهای گرم و محافظ زیادی را تهیه کرده ام. پس از یک توقف کوتاه در فرودگاه دهلی ، پرواز ما پرواز خود را به سمت سرزمین جسورانه و زیبا آغاز کرد. و بلافاصله متوجه تغییر شدم. از بدنه داغ با هدفون ، خانمهای ساریس ، پیرمردهایی که لباس ژاکت پوشیده بودند قادر به تحمل دمای پرواز نبودند و کت و شلوار و کراوات شفاف تراشیده شده با هواپیما ، پرواز در حال حاضر پیرمردهایی با ریش های بلند ، زنان با برق و خیمار داشتند. بلافاصله احساس کردم همه خودآگاه هستند. عصبی ناشناخته ای در معده من گره زد و من از پنجره به بیرون نگاه کردم تا جلوی چشمان کسی نگیرم.

شاید اینگونه باشد که ما داستانهای خشونت و ترور ، نفرت و درگیری ، نژادپرستی و اختلافات مذهبی را به ما تحریک کرد. بلافاصله از اینکه خودم احساس شرم کردم از داشتن چنین افکار وحشتناک در من احساس شرم کردم و به خودم گفتم آرام باش. چون پرواز پرواز کرد و ما از حمل و نقل خارج شدیم ، هوایی که از من استقبال می کرد جادو بود. درجه حرارت کاملاً متفاوت از خانه بود و بسیار خوشحال بود. هوا خیلی تازه بود و قطرات باران که با شبنم در سطوح اطراف من می درخشید. لبخندی غیرمنتظره در میان ویژگیهای دیگر سخت شده من رخ داد. می دانستم که تجربه زندگی در حال تغییر است.

همانطور که از میان جمعیت به دنبال راننده خود می گشتیم ، خود مرد آمد. صدایی که بعد از چند هفته ارتباط با او آشنا شده بودم به نوعی در ذهنم با جوانی بدون لباس در اواخر دهه 20 مطابقت داشت. مردی که در مقابل ما ایستاده بود ، با این حال ، ریش بلند با چندین سایه خاکستری و شلوار جین گاه به گاه با یک ژاکت چرمی جفت داشت. او مهربانی ترین چشمانی را که شناخته ام و گرمترین لبخند ها داشت. او با یک سلام رسمی به پدر ، چمدان های ما را بدون شکایت سنگین کرد.

در یک هفته ، من نه تنها منظره های خیره کننده دره کشمیر و نفس کشیدن از کوه های باشکوه با برف بلکه در قلب مردم را دیدم. افرادی که من همیشه به عنوان وحشت زده و خشن و قضاوت کننده به آنها فکر می کردم اشتباه کرده اند. در حقیقت ، فهمیدم که من داوری کرده ام. از آن مرد چای مغازه که با قیمت مناسب چای به ما داده و چند بیسکویت رایگان به ما پیشنهاد داده است ، سربازانی که دست من را تکان دادند و برای من آرزوی اقامت عالی داشتند ، راننده ای که خاطرات خوبی را برای ما قول داده است ، تا سرایداری که از ما استقبال می کند. خانواده گسترده او ، مردم بسیار مودب به نظر می رسید که درست باشند.

در حالی که طبیعت در کشمیر مرا بی حرف می زد ، حتی خانه های دست ساز نیز هیجان را به من می دادند. خانه ها با بهترین حس زیبایی شناسی و انتخاب رنگ ها با سقف های شیب دار آجری زیبا ، کشمیر زیبایی به بهترین وجهی داشت. مردم حس و حال و هوای قابل توجهی از مد داشتند ، ظاهر جذاب ، لبخندهای جذاب ، جرقه ای در عنبیه های رنگی آبی یا سبز و مناسب ترین خودشان بودند. یک چیز مشترک همه این بود که می خواستیم میهمانان خود را در خانه حس کنند. آنها بسیار زحمتکش بودند و هر مقدار برای پولهایی که می گرفتند کار می کردند. آنها در عوض مهربانی کردند و باعث شدند ما احساس مهمی داشته باشیم. در یک روز خاص ، هنگامی که اسب ها را به بالای کوه سوار می کردیم ، در پسران نوجوانی دو پسر بودند که در تمام مسیرهای تلخ سرد و لغزنده همه راه های خود را با ما طی می کردند. ما هیچ زبانی مشترک نداشتیم ، اما مراقبت از آنها برای ما در نگاه جوان و جدی آنها مشهود بود. مردمی که با گردشگری درآمد خود را به دست آوردند و هنوز هیچ چیز سزاوار هر پنی که از آن درآمد کسب نکردند.

با گذشت چند روز از پرواز ، من قبلاً با شوكات بقیه ، راننده ما دوست شده بودم ، با خانواده سرپرست ما آشنا شدم ، بارهای زیادی از تصاویر گرفته شد و شروع به مشاهده فرهنگ و مردم كردم. اوه من فراموش کردم که ذکر کنم ، من همیشه بیشتر به مردم علاقه داشتم - آنچه که آنها احساس می کردند ، داستانهایی که آنها برای گفتن ، لایک ها و اظهارات آنها ، نظر آنها و آنچه برایشان مهمتر از همه بود - از آنچه که ظاهراً هیجان انگیزتر و مهمتر از زندگی روزمره ما بودند - بودند. . سرپرست سه فرزند داشت و من باید دو نفر از آنها و همسر عزیزم را ملاقات کردم. آنها مهربانی بودند که جعبه شیرینی به من می دادند ، به سرزمینشان عشق می ورزیدند ، علاقه واقعی و کنجکاوی نسبت به پیشینه من داشتند و جالبترین داستانها را برای گفتن داشتند. آنها فوق العاده با نظرات قوی و اظهارات زیادی برای حمایت از ادعاهای خود روشن بودند. آنها با جسارت اظهار داشتند که چه چیزی را دوست دارند و چه چیزی از محیط و شیوه زندگی خود را دوست ندارند. 3 ساعت از آنجا فرار کردیم و ما در پایان قول دادیم که به همدیگر ارتباط برقرار کنیم و قطعاً بیشتر اوقات به دیدار یکدیگر می پردازیم. آن شب در آرامش خوابیدم.

اگرچه کشمیر در جامعه اسلامی سکونت داشت اما هنوز معابد داشت. و این روز تنش بود زیرا پدر و مادر نسبت به چگونگی انجام امور روزمره خود در سرزمین مسلمانان ابراز نگرانی می کردند و از درگیری های روزمره بین هندوها و مسلمانان آنجا نمی گویند. و در کمال تعجب ، شوکت بیاییای خود پیشنهاد داد که از معبد دیدن کنیم تا احساس سیری کنیم و حتی از ما سؤال کرد که آیا آن روز احساس خوشبختی داریم؟ این ، قطعاً دیدگاه ما را تغییر داده است. آن روز باعث شدم که او آهنگهای مورد علاقه ام را بشنود و مادر ، من و او حتی چند با هم خم شدیم. من به داستان های پدر زحمتکش و خواهر شایان ستایش گوش می کردم. او حتی دستور العمل های مورد علاقه خود را برای من تعریف کرد و به ما گفت چقدر سخت تلاش کرد همسر خود را که پدر و مادر نداشت ، خوشحال کند. با عبور از مسجد حضرت در سواحل دریاچه دال ، چیزی در پدرم باعث شد که او ما را ترغیب کند که به درون آن برویم و احترام خود را عرض کنیم. همانطور که شوکت بیایی در حال شکفتن به ما بود ، داخل مسجد شدیم و به احترام چشم خود را بستیم.

از آن زمان به بعد غذای خود را به اشتراک گذاشتیم ، من از بشقاب او غذا خوردم ، خریدمان را با هم انجام دادیم ، او مقداری سوغات از جیب خودش برای من آورد و مادرش حتی برای همسر و دختران سرپرست خود هدیه خرید. در مورد تروریسم ، هیچ چیز واضح و آشکاری وجود ندارد. مردم فقط برای آزادی کمی بیشتر آرزو می کردند و می گفتند که تأثیرات بد همیشه در هر گوشه دنیا وجود دارد و فکر کردن در مورد همه چیز به اندازه خشونت بار عادلانه نیست. ما نمی توانستیم بیشتر موافق باشیم. کشمیر به خانه ما و مردم ، خانواده ما تبدیل شد.

یک هفته به سرعت گذشت و من احساس ترسناک کردم وقتی چشمان اشک چشمان ما را در ترمینال می چرخید. من از مادر دیگری برادر گرفتم. و با قلب سنگین سرزمین عشق و زیبایی را ترک کردم.

روزهای بعد از بازدید از کشمیر هرگز یکسان نبوده است. هر وقت چیزی در مورد کشمیر می شنوم ، قلبم به دهانم می بارد و بعد از آن دعای خاموش خود را برای امنیت مردم دوست داشتنی کشمیر دنبال می کنم.

بنابراین ، پس از یک هفته بازگشت من ، یکی از دوستانم پرسید: "آیا کشمیر ایمن بود؟ آیا مردم ترسناک بودند؟ " صورتم لبخند غم انگیزی خورد که فکر کردم ، "شما هرگز نمی دانید ...".